![]() |
![]() |
|
| اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن××× اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم |
|
من آن گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بي آبي ولي با خفت و خواري نمي گردم پي خاري
![]() (دلم نیومد این عکس رو نزنم) صبر كن عشق زمین گیر شود - بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو ای پرنده به كجا؟!قدر دگرصبر بكن آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو باش با دست خود آیینه را پاك بكن نكند آیینه دلگیر شود – بعد برو یك نفر حسرت لبخند تو را می بارد خنده كن عشق نمك گیر شود – بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش خواب تو تعبیر شود – بعد برو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:48 توسط هیچکس |
|
|
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردید کسی یار کسی نیست
تاکه بودیم نبودیم کسی بود ما را غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آن آینه بدان که هست نه در آن لحظه که اوفتاد و شکست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:37 توسط هیچکس |
|
|
خلقت زن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:46 توسط هیچکس |
|
|
اینو بخونید تا شاید یکم درس بگیرید روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت کتابی بنویسد به اسم مکر زن. زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا کرد به بهانه ای رفت تو و پرسید داری چی می نویسی؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 14:51 توسط هیچکس |
|
|
روزی قسمت بود.خدا هستي را قسمت مي کرد.خدا گفت:چيزي از من از خدا جز خدا نبايد خواست .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 19:40 توسط هیچکس |
|
|
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح۸۶۴۰۰تومان
به حساب شما واریز می شود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید ، چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود . در این صورت شما چه خواهید کرد ؟ ... البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید! هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم : بانک زمان. هر روز صبح ،در بانک شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود. ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده، می داند. ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده، می داند. ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند. ارزش یک ساعت را کسی که پشت در اتاق عمل ایستاده می داند. ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده، می داند.و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، می داند. هر لحظه گنج بزرگی است، گنج خود را مفت از دست ندهید. باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند. دیروز به تاریخ پیوست. فردا معماست. و امروز هدیه ای خدادادی است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:28 توسط هیچکس |
|
|
شاید کسی، گوشه ای، دست دعا برای ما برداشته است... کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمی توانند بکنند. با خو گفتند: بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند،برای اینکه ببیند دعای کدام یک زودتر مستجاب می شود. آنها به گوشه ای از جزیره رفتند و نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول،درختی یافت و میوه های آن را خورد. هر چند مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد،مرد اول از خدا همسر و همدمی خواست، فردای آن روز کشتی دیگری غرق شد،زنی نجات یافت و به همسری مرد اول در آمد. اما در دیگر سو،مرد دوم هیچکس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست و روز بعد تمام چیزهایی که خواسته بود به گونه ای معجزه وار به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت... سرانجام مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت،او خواست بدون مرد دوم،به همراه همسرش از جزیره برود. پیش خودش گفت مرد دیگر حتما" شایستگی نعمت های الهی را ندارد.چرا که در خواستهای او پاسخ داده نشده اند! زمان حرکت کشتی،ندایی آسمانی شنیده شد : چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی؟ پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه از آن خود من است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواستهای او پذیرفته نشد،لابد لیاقت این چیزها را ندارد. -اشتباه می کنی... این نعمت ها زمانی به تو رسید که ما تنها خواسته او را اجابت کردیم. مرد با حیرت پرسید :مگر او چه خواست که من باید مدیون او باشم ؟ -او خواست که تمام خواسته های تو برآورده شوند. از کجا معلوم که همه نعمت های ما حاصل درخواسهای خود ما باشند، شاید کسی، گوشه ای، دست دعا برای ما برداشته است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:18 توسط هیچکس |
|
|
از كليه افراد داراي ايميل (پست الكترونيك ) جهت همكاري با ما دعوت به عمل مي آيد به وسيله ايميل خود در سايت ما عضو شويد و ماهيانه از ما حقوق دريافت كنيد ما براي اين به شما حقوق مي دهيم كه شما به ما اجازه مي دهيد تا تبليغات ديگران را به ايميل شما ارسال كنيد ما به ايميل شما تبليغ ارسال ميكنيم و شما بابت ايميل هاي ارسالي ما به ايميل خود حقوق دريافت ميكنيد نيازي نيست كه تبليغات را نگاه كنيد شما به دو صورت از سايت ما حقوق دريافت ميكنيد 1- تبليغ هايي رو كه ما به ايميل شما ارسال ميكنيم كه نيازي هم نيست كه تبليغات را مشاهده كنيد 2-معرفي سايت ما به ديگران و عضويت افراد به صورت رايگان در سايت شما حداقل بايد 10 نفر را به سايت ما معرفي كنيد شما بدون انجام دادن كاري و بدون صرف هزينه مي توانيد ماهيانه تا 400 هزار تومان حقوق از ما دريافت كنيد پس عجله كنيد تا ظرفيت پذيرش ما كامل نشده براي ثبت نام درسايت ما از لينك زير استفاده كنيد http://www.vnnu.com/fa?111113142 |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:22 توسط هیچکس |
|
|
يک روز به يه ترکه ميگن با سي دي جمله بساز ميگه ديروز خواهرتو ديدم ميگن پس سي ديش کو ميگه فردا به بازار مياد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:9 توسط هیچکس |
|
|
متني زيبا و فوق العاده از دكتر شريعتي به نام "دليل بودن تو" دليل بودن تو
هر کسی دوتاست . و با نبودن چگونه توانستن بود ؟ و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا تنها بود . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:9 توسط هیچکس |
|
|
اين يك ماجراي واقعي است: سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد. به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد. اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود. در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد. زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود. پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد. دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد. سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد. ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد: نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است. اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود. اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند. محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند. عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است. محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست. بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد. در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست. مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است. پس : معجزه ي عشق را امتحان كن ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:23 توسط هیچکس |
|
|
اینم یه واقعیت تلخ يکي بود تو قصمون وفا نکرد
از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:14 توسط هیچکس |
|
|
بوغ بوغ بوغ بوغ بوغ
سلام بالاخره دوباره برگشتم میدونم که برای هیچ کس مهم نیست اما خوب اومدم اما با یک دیده دیگه به زندگی البته هیچ کس نمیتونه بگه که من دیدم به زندگی نسبت به دیروز هیچ فرقی نکرده چون هر ثانیه ای که از عمر ما میگزره یا به عبارت دیگه(قابل توجه دنیا پرستان) هر ثانیه ای که به آخر عمرمون نزدیک میشیم با توجه به تجربه بیشتر و قدمت بیشتری که کسب میکنیم دیدمون هم نسبت به دنیا عوض میشه اه خسته شدم خلاصه من برگشتم
اگر خدا كفيل رزق است غصه چرا؟
اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا؟
اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا؟
اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا؟
اگر قبر حق است ساختمانهای مجلل چرا؟
اگر جهنم حق است اين همه ناحق چرا؟
اگر حساب حق است جمع مال چرا؟
اگر قيامتی هست خيانت چرا؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:32 توسط هیچکس |
|
|
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است» |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 1:29 توسط هیچکس |
|
|
خودآموزی!
آموخته ام که تو نباید خودت را با بهترین کارهایی که دیگران می توانند انجام دهند مقایسه کنی. بلکه خود را بهترین کارهایی که خودت می توانی انجام دهی مقایسه کن آموخته ام که آن چه روی می دهد چندان مهم نیست مهم کاری است که هنگام روبه رو شدن با آن اتفاق انجام می دهیم آموخته ام که زمان زیادی نیاز است تا من به آن شخصی تبدیل شوم که آرزویش را دارم آموخته ام که تو همیشه باید به افرادی که دوستشان داری عشق بورزی زیرا شاید امروز آخرین باری باشد که آن ها را ملاقات می کنی آموخته ام که تو می توانی راه های زیادی را برای رسیدن به هدف امتحان کنی . زمانی که فکر می کنی دیگر قادر به ادامه نیستی . ّآموخته ام که ما در برابر آن کاری که انجام می دهیم مسئول هستیم . آموخته ام که یا تو رفتارت را کنترل می کنی یا رفتارت تو را کنترل می کند. آموخته ام که انسانهای قهرمان کسانی هستند که وقتی نیاز به انجام کار باشد بدون تو جه به نتیجه آن تمام سعی خودشان را می کنند . آموخته ام که من به همراه بهترین دوستم می توانیم هر کاری انجام دهیم یا هیچ کاری انجام ندهیم ولی بهترین زمان را داشته باشیم . آموخته ام که گاهی او قات از کسانی که انتظار داری در هنگام شکست تو را یاری کنند. سخت ترین ضربه را خواهی خورد. آموخته ام که گاهی حق دارم که عصبانی شوم اما این حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم.. پیش از آن که ......... پیش از آن که از غذایی که خوردید ایراد بگیرید به آن کسی بیندیشید که چیزی برای خوردن ندارد . پیش از آن که از همسرتان گله کنید به آن کسی بیندیشید که گریه کنان در پیشگاه خداوند زانو زده و مونسی از او می طلبد . پیش از آن که از فرزندتان انتقاد کنید به آن کسی بیندیشید که در آرزوی بچه دار شدن می سوزد و راه به جایی نمی برد . پیش از آن که از کثیفی خانه و از این که کسی در نظافت کمک حالتان نیست شکایت کنید. به آن کسی بیندیشید که سر پناهی جز خیابان ندارد پیش از آن که از زیادی مسافتی که رانندگی کرده اید شکایت کنید به آن کسی بیندیشید که ههان مسیر را با پای پیاده طی می کند وآن هنگام که خسته اید و ناراضی از شغلی که دارید به آن کسی بیندیشید که بیکار یا معلول است ودر آرزوی داشتن شغلی مثل شغل شما است . اما پیش از آن که انگشت اتهام را به سوی کسی نشانه بروید به خاطر بیاورید که همه ما گناه کاریم و در نهایت همه ما باید خوابگوی یگاه خالق قادر باشیم و آن هنگام که به واسطه داشتن افگار مزاحم و آزار دهنده سخت اندوهگین هستید لبخندی زده و خدا را شگر کنید که هنوز زنده هستید و در تگاپو و تلاش زندگی عطیه خداوندی است. پس تو ای انسان آگاه: زندگی کن ... از آن لذت ببر .... شکرانه اش را بجا آور ..... و اهداف زندگی ات را به تمامی جامه عمل بپوشان . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 0:39 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به نام صاحب صدا
صدایی که خیلی از ما لیاقت شنیدنشو نداریم... id :setare_siah_2100 |
| گوش کن عزیز | |
|
آب این رود به سر چشمه نمی آید باز// بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز
@**@
غنچه تا وا نشود راز وی افشا نشود//چونکه وا شد همه بینند دلش پر خون است
|
|
| علمی و کامپیوتری |
|
مقالات آموزش کامپیوتر آهنگ وبلاگ مهاباد بلاگ انجمن علمی الکترونیک مجله الکترونیکی کامپیوتر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
جوک |
|
RSS
|